انتظار

  لعنت به تمام کسانی که
تو نیستند ! ولی بوی عطر تو را میدهند

من و تو هستیم و بینمان فاصله


زودتر نمیگذرد این ثانیه های بی حوصله


همچنان باید بی قرار باشیم ، تا کی باید خیره

 به عکسهای هم باشیم!


بیش از این انتظار مرا میسوزاند، دلخوشی

فرداست که تمام حسرتها و غمها را بر دلم

میپوشاند


تو  در این فاصله میسوزی و من از سوختنت

خاکستر میشوم ، تو اشک میریزی و من در

 اشکهایت غرق میشوم ، تو نمی تابی و من در

تاریکی محو میشوم ، تو از انتظار خسته ای و

 من به انتظار آمدنت دست به دعا میشوم!


انگار عقربه های ساعت هم از انتظار خسته اند

 ، نشسته اند و حرکت نمیکنند


چرا نمیگذرد ، تا برسد آن روز


در خواب میبینم تو را ،ستاره ها که می آیند

 ، نمیدانم، میدانند حال من و تو را


روزها شبیه هم است ، امشب نیز مثل دیشب است

 ،
امروز خیره به ساعت بودم ، دیروز با ثانیه

 ها هماهنگ بودم


دیشب خواب دیدم سرم بر روی شانه هایت است ،

 امروز در فکر خواب دیشب بودم


به انتظارت مینشینم ، انتظار هم پایان نیابد

 ، میروم به سوی پایانش ، تا نزدیک شوم به

 تو ، در کنارت خیره شوم به چشمانت تا بگویم

 خیلی دوستت دارم

چه کسی میگوید:که گرانی  شده است؟دوره ارزانیست !دل ربودن ارزان،دل شکستن ارزان،دوستی

 

ارزان،دشمنیها ارزان،چه شرافت ارزان!تن عریان ارزان!آبروقیمت یک تکه نان....ودروغ ازهمه چیز ارزانتر!قیمت عشق چقدر کم شده است ،کمترازآب روان!وچه تخفیف بزرگی خورده،قیمت "هر انسان"!!!!!!!

/ 40 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سروناز شیراز

شبی غروب می کنم کنار چشمهای تو وبی گناه می روم به دار چشمهای تو من از تمام عاشقی به این بسنده می کنم که یک دقیقه سر کنم کنار چشمهایییییی تو....[ماچ]

سروناز شیراز

شبی غروب می کنم کنار چشمهای تو وبی گناه می روم به دار چشمهای تو من از تمام عاشقی به این بسنده می کنم که یک دقیقه سر کنم کنار چشمهایییییی تو....[ماچ]

سروناز شیراز

شبی غروب می کنم کنار چشمهای تو وبی گناه می روم به دار چشمهای تو من از تمام عاشقی به این بسنده می کنم که یک دقیقه سر کنم کنار چشمهایییییی تو....[ماچ]

شب تنهايي ستار

سلام علیكم خسته نباشی هر كجا هستی برایت ارزوی سلامتی و شاد كامی خواهانم با سباس فراوان ســــــــــــــــــــــــــــــتار یه داستان هم تقدیم به شما روزی دست پسر بچه ای که در خانه با گلدان کوچکی بازی می کرد، در آن گیر کرد و هر کاری کرد، نتوانست دستش را از گلدان خارج کند. به ناچار پدرش را به کمک طلبید. اما پدرش هم هر چه تلاش کرد نتوانستند دست پسر را از گلدان خارج کنند. پدر دیگر راضی شده بود به شکستن گلدان که تصادفا خیلی هم گرانقیمت بود، فکر کند. قبل از این کار به عنوان آخرین تلاش به پسرش گفت: دستت را باز کن، انگشت هایت را به هم بچسبان و آنها را مثل دست من جمع کن. آن وقت فکر می کنم دستت بیرون می آید. پسر گفت: "می دانم اما نمی توانم این کار را بکنم." پدر که از این جواب پسرش شگفت زده شده بود پرسید: "چرا نمی توانی؟" پسر گفت: "اگر این کار را بکنم سکه ای که در مشتم است، بیرون می افتد." گاهی انسان در زندگی به بعضی چیزهای کم ارزش چنان اهمیت می دهد که ارزش دارایی های پرارزشمان را فراموش می کنیم abdolsatarraisi.blogfa.com

رامتین

سلم خوفی؟؟؟ تو ادم بدی هسی..... خانومی که خفر اقاشو نداشته باشه خانوم نیس[عصبانی]

مرگ و تنهای

سلام من اپم بیا دو ستاتم بگو بیان منتظرت هستم [گل][گل][گل][گل]

مرگ و تنهای

سلام من اپم بیا دو ستاتم بگو بیان منتظرت هستم [گل][گل][گل][گل]

هلنا

وب خوبی دارید به منم سر بزنید